تبليغاتX
صدای خیس

صدای خیس

خودمو گول زدم همه خاطراتم رو انداختم يه گوشه گفتم: فراموش!يه چيزي ته قلبم خنديد

انشا تکان دهنده یک دختر 10 ساله

می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟
"شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاح××شه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فا×ح×شه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی ف*اح*ش*ه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فا)ح)ش)ه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاح)ش(ه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/06/07 ساعت 15:11 توسط رویا | 

این روزها...

این روز ها ....

آب و هوای دلم آنقدر بارانی است

که رخت های دلم را فرصتی برای

 خشک شدن نیست.....

این روز ها...

این روزها ...

 

 

                

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/15 ساعت 15:48 توسط رویا | 

معرفی

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/15 ساعت 9:45 توسط رویا | 

تک زنگ ...

 
مى دونى Takzang یعنى چه؟

T: تا

A: آخر

K: خط

Z: زندگیم

A: عاشق

N: نگاه

G: قشنگتم

پس بدون به خاطر کم شارژی نیست که تک میزنم !
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/15 ساعت 9:16 توسط رویا | 

نگاه

نگاهم کرد فکر کردم دوستم دارد

نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم

نگاهم کرد دل به او بستم

نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاهم می کرد

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/04/14 ساعت 13:10 توسط رویا |